تبليغاتX
پيله
دزد خوب


چند وقت پیش از طریق گوگل عزیز فهمیدم که یکی از داستانهام با لطف خواننده اش به نام خودش توی وبلاگش ثبت شده و تازه تشکر هم کرده بود از اینکه اشخاصی رفته بودند و داستانش رو خونده بودند!! یک پیغام برای این به اصطلاح دوست گذاشتم و ازش محترمانه خواستم این مطلب رو برداره و البته کمی هم نصیحت دوستانه کردم. جوابی نگرفتم و همچنان نقدهایی که به داستانش میشد رو خوندم. دوباره پیغام گذاشتم و با لحن تندی بهش گفتم اینکار دزدیه و برای کسی که ادعای فرهنگی بودن داره زشته! اینبار هم جوابی نگرفتم. کمی جست و جو کردم که چطور میتونم به بلاگفا شکایت ببرم. بردم و جواب گرفتم کاری نمیشه کرد. ممنوعیتی نداره!!!! من با دو تا شاخ روی سرم هر روز رفتم وبلاگ دزده و داستانم رو مرور کردم. جالبترین قسمتش اینجا بود که وقتی به عنوان خواننده داستان رو خوندم به ایرادهاش رسیدم و شروع کردم به بازنویسی داستانی که حالا دو تا صاحب داشت. کار بازنویسی شده رو بعد از یک هفته براش فرستادم و بالاخره جواب گرفتم. ازم تشکر کرده بود که برای داستانش وقت گذاشتم!!!!! ازش خواستم شماره تلفنش رو برام بزاره تا باهاش در مورد این مشکل اخلاقی ش صحبت کنم. بهش گفتم تو اگه داستان دوست داری عیب نداره من برات مینویسم فقط بیا به من بگو چرا پر رویی؟! باز هم جواب نگرفتم. سرتون رو درد نیارم که نه من کوتاه اومدم و نه اون. اینبار یک داستان دیگه براش فرستادم و گفتم اینم مال تو به اسم خودت بزار فقط به داستانی که من توی بلاگم گذاشتم نظر نداشته باش!! گذاشت و باز هم خواننده هاش نظر دادند. دو هفته طول کشید که برام پیغام گذاشت پس کو داستان بعدی؟!!!! تو حیرت این رابطه عجیب مونده بودم. ازش وقت خواستم و داستان تازه ای رو براش فرستادم. تشکر کرد و گفت این داستان رو در مسابقه یک سایت ادبی شرکت میده! ماجرای من و این دزد اینترنتی حدود چهار ماه طول کشید. تا اینکه چند روز پیش ایمیلی گرفتم که توش بهم گفته بود  من بهش مدیونم چون واسطه شده من برای رو کم کنی هم که شده بیشتر بنویسم ولی حالا دیگه روش کم شده! به بلاگش رفتم و دیدم توی یک پست با فونت درشت نوشته همه این داستانها نوشته خانوم  فلانی بود و اینم آدرس وبلاگش و از خواننده هاش خداحافظی کرده بود. و البته یک پیغام توی بلاگ من که تشکر کره بود و شماره تماس گذاشته بود و از من خواسته بود تا با هم داستان بنویسم!!! با هم!!!

من هنوز به این دزد خوب زنگ نزدم. ولی اینکارو خواهم کرد نه فقط از سر کنجکاوی که این جدال چهار ماهه میل به کنجکاویم رو کم کرده. و اینکه صفحه وبلاگش رو منهدم کرده و چاره دیگه ای نیست!! بیشتر به این دلیل که شیفته ترین خواننده وبلاگم بوده و به حدی حال کرده که همه رو به اسم خودش ثبت میکرده. و البته درست میگه در چند ماه گذشته من بخاطر حضورش بیشتر از هر زمان دیگه ای داستان نوشتم. ممنونم دزد خوب:)

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 14:3 توسط عاليه عطايي |

داستان

سي سالگي عزيز

اسباب کشي که تمام شد ديدم کنار کارتن ها افتاده ام. شبيه يک وسيله اي که سالهاي زيادي استفاده شده و ديگر کاربردي ندارد . آنقدر هم ارزشمند نيست که بتوان جزو خاطرات حسابش کرد و نگهش داشت. مردها که آمدند بي حرف کارتن ها را جمع کردند و پشت وانت گذاشتند. کسي من را نديد. حتي با لباس قرمز گلدار هم براي کسي جلب توجه نمي کردم. همينجور روي زمين ماندم. مثل همه سالها که روي دست خودم مانده بودم. خانه را جا ميگذارم. نميبرمش. فرسوده شده و به درد نميخورد. صداي خس خس سينه اش را مدام ميشنوم. کاش اين لباس قرمز را هم در بياورم و در همين خانه جا بگذارمش. نميشود. همه لباسها بسته بندي شده و لخت مي مانم. از فکرش خوشم مي آيد. من لخت وسط خيابان راه بروم. مردم من را با دست به هم نشان دهند  و بگويند طفلک ديوانه ست! چه خوب ميشود که بقيه باور کنند. ولي نميشود باز هم نمي شود. من ترسوتر از اين حرفها هستم. فقط از فکرش خوشم مي آيد. از هر فکر بي فکري ديگري هم خوشم مي آيد. مانده ام جلوي در. بي چادر. شوهرم ماشينش را ميچسباند به در. نگاه سريعي به من مياندازد. همانطور که ميشود به يک چنگال نگاه کرد. حرفي از لباسم نميزند. لبخند دارد. ماشين که دور ميشود به پشت سرم نگاه نميکنم. شوهرم گفت: نوستالوژي خاصيت جهان سوم است! جهانم يکهو عوض ميشود. خانه جديد را نديده ام! نميدانم کجاست و کي به آنجا ميرسيم. به فرمان ماشين زل زده ام به دستهايش و به بي حسي که در اين زل زدن هست، فکر ميکنم. راديو حرف ميزند. دوستش دارم. آدم جالبي ست اين راديو! بي آنکه بداند کسي گوشش ميکند يا نه براي خودش حرف ميزند. از اين فکر هم خوشم مي آيد. صداي لبخندم در مي آيد. شوهرم سرش را به سمتم ميچرخاند. دستم را ميگيرد. با خوشحالي ميگويد: خوبه که حالت بهتره .حالا که داريم ميريم خونه خودمون همه منتظرن که ديگه بچه دار بشيم!! صداي لبخندم حالا خنده ميشود. دوستم دارم. اين براي من خوب ست هرچند که نميفهمم چرا ولي خوب است.من هم دوستش دارم. عاشقش هستم. نه آنجوري! جوري عاشقش هستم که فقط مخصوص خودمان هست مخصوص اين رابطه هست يعني از اينکه آنجوري عاشقش نيستم، راضيم. حوصله گريه ندارم. دلم زجر آه و ناله هم نميخواد. ترس از مرگ و نبودن و خيانت هم که بماند! اينجوري بهتر است. سالها دلم براي کساني که آنجوري عاشق بودند ميسوخت ولي الان که دارم به خانه جديد ميروم هيچ حسي به آنها ندارم. يادشان ميرود. بايد يادشان برود! داخل کوچه ميپيچيم. پر از درخت هست و نور آفتاب از لا به لاي برگ درختها مورب روي زمين ميخورد. به بدنم تکاني ميدهم. مثل کسي که ميخواهد برقصد ولي خجالت ميکشد. به خانه اي ميرسيم که يک ماه بعد من حامله روي ايوانش ايستاده ام. اولين بار است. مثل هر اولين باري گر گرفته ام! اولين باري که بدنم را ديدم، اولين باري که مردي را بوسيدم، اولين باري که عاشق شدم ،اولين باري که خيانت کردم ،اولين باري که به من خيانت شد و اولين باري که ضجه زدم. از اولين بارها خوشم نمي آيد. دوست دارم فکر کنم تا به حال هزارن جنين درون من زندگي کرده اند و اين تازه نيست . هيچ حسي هم ندارد. خانه ام روشن است و درخشان. ظرفها و قابلمه هايي که روزي دوستشان داشتم اينجا براق تر به نظر ميرسند. پرده هاي خانه را آبي و زرد ميدوزم هر کسي به خانه مان مي آيد از سليقه من خوشش مي آيد، برق همه چيز را ميبيند ولي من را نميبيند حتي با اين شکم و لباس بارداري!. لباس بارداري ام سفيد است. گشاد و تا بالاي قوزک پا. هر چه ميگذرد مچ پاهايم تپل تر ميشود. متورم ميشود.از تاريکي وحشت دارم. شبها چراغ مطالعه را روي نافم روشن ميکنم. بچه م ميترسد خودش را جمع ميکند و تکان نميخورد.. بچه من از نور ميترسد! بزرگ شده ام و حجيم. شبيه گوني سيب زميني هستم که خرگوشي لاي سيب زميني ها يش گير کرده و مدام جفتک مياندازد. حجم شکمم تکان ميخورد. از اين ور به آنور ميرود. شوهرم از لمس شکمم ميترسد. لبانش سفيد ميشود و زير لب وردي ميخواند. رختخوابش را از من جدا ميکند. بهانه اش اين است که نميخواهد به من لگد بزند! از اين کار راضي ام! خودم ميمانم اين خرگوش.  ترسهايمان هر روز بيشتر ميشود. پياده روي ميکنم. براي زايمان مفيد است. عجيب تر ميشود. من به اين بزرگي ام ولي هنوز کسي من را نميبيند. آدمها بي تفاوت از کنارم رد ميشوند. خرگوش که جفتک مياندازد با دست مانتوام را از تنم دور ميکنم از ذهنم ميگذرد که اگر ديگران هم ببينند ميترسند و هيچ کس حتي از کنار من هم عبور نميکند. ولي اينها تمامش ذهنيت من است. براي کسي مهم نيست که که يک فيل با يک خرگوش داخل شکمش دارد توي  خيايان راه ميرود. از ديده نشدن ديگر عذاب نميکشم. عادت کرده ام. خودم را در خانه پنهان ميکنم. ميخوانم يک انسان بدنش ميتواند 45 واحد درد را تحمل کند. 45 واحد معادل شکستن همزمان بيست استخوان است. ولي زايمان 57 واحد درد است. ازلذتهاي ديده نشدن اين است که از آزار خوشم آمده است. تصور اين درد برايم خوشايند است.لباس هاي نوزادي ميخرم. آبي روشن. دلشوره دارم مثل همان وقتهايي که سر قرار عاشقانه اي ميرفتم و برايم مهم بود که زيبا باشم.  مثل همان روزهايي که ديگرمعشوق نيامد  و تمام طول يک پل را با صداي بلند ضجه زدم! راستش از همان روزها فهميدم که من نامرئي ام. ديده نميشوم. هيچ کس برايش مهم نبود دختر لب صورتي که دارد توي خيابان گريه ميکند چه اتفاقي را تجربه کرده؟ ما تکرار تجربه هاي همديگريم. مرور اينها به من ميفهماند که ضجه زدن در حين تحمل 57 واحد درد هيچ کمکي به من نخواهد کرد. قرنها زنان اين درد را تحمل کرده اند و برايشان زني با لباس سفيد بارداري و خرگوشي در شکم هيچ جذابيتي ندارد.آرامم.... دلم براي هيچ کس نميسوزد....هيچ کس را به تازگي نبخشيده ام و از کسي هم طلب بخشش نکرده ام...دردهايم شروع ميشود با تناوب يک ساعت به يک ساعت تکرار ميشود. به کسي چيزي نميگويم اين تجربه من است! ميشود نيم ساعت..بيست دقيقه...پانزده دقيقه....سردم شده است. به ده دقيقه که ميرسم لباس سفيد پرستار را ميبينم. لبخند ميزند. بي صدا! از آرامش من خوششان آمده است. اين را از بي توجهي شان ميفهمم. خرگوش سرش را تکان ميدهد صدايش را ميشنوم چيزي ميگويد شبيه اينکه جايم تنگ شده..کمکم کن...دستهام....از شدت درد بدنم بي حس شده است. کسي مشتش را روي شکمم ميکوبد. صدايي با فرياد ميگويد: زور بزن! انگار که به کسي بگويي زنده بمان حالا اگر نماندي هم چندان مهم نيست. روي تختي مينشينم که جز طول پاهايم چيزي نميبينم. وقتش ميشود که به خود کشي هايم فکر کنم و اينکه هرگز جراتش را نداشتم. نه! مرگ به اين راحتي نيست. من هنوز زنده ام. به 57 واحد که ميرسم دکتر انساني مينياتوري را از مابين پاهايم به من نشان ميدهد. با سر و دست و پا و بند درازي  که ادامه اش را نميبينم. براي چند لحظه دوست دارم لگدي به شکم دکتر بزنم که کاري به کار بندش نداشته باشند ولي جدايش ميکنند. بچه م ميرود که لباس بپوشد و زندگي اش را شروع کند. دلم برايش تنگ ميشود. دلشوره دارم مثل همان وقتها....دوست دارم ببينمش. پرستار خرگوش سفيد پوشم را توي بغلم ميگذارد. چشمهايش را باز ميکند. نگاهم ميکند... سرش را روي سينه ام ميچرخاند. نگاهم ميکند... بوي شير سر خوشش ميکند ...نگاهم ميکند. سير ميشود..نگاهم ميکند. گرم شده ام..هيچ دردي ندارم... نگاهم ميکند. بعد سالها کسي من را ميبيند. مشت کوچکش را به سمت دهانم ميبرد..لمسم ميکند....چه لذتي دارد اين ديده شدن. دستم را سمت کيفم ميبرم رژ لب صورتي را بيرون مي آورم. کج و معوج روي لبانم ميکشم. ميخواهم زيبا باشم. پرستار با پرونده اي به دست ميرسد.....خرگوش من دارد به خواب ميرود. خوابش سنگين نشده پلک ميزند تا مطمئن شود هستم. پرستار ميپرسد: خانوم شما چند سال داريد؟...خرگوشم چشمانش را باز ميکند باز هم نگاهم ميکند..به نظرم ميخندد... با صداي بلند ميخندم.. پرستار را نميبينم ، ميگويم: سي سال.

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 14:49 توسط عاليه عطايي |

 

مینی مال(9)


به جهنم که پیر می‌‌شوی
دیوانه !!!!!
چروکِ زیر چشمانت
همانقدر زیباست
که چینِ رویِ دامنت


نیکی‌ فیروزکوهی

+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 15:11 توسط عاليه عطايي |

 یک یادداشت نسبتن عاشقانه


خدا هم که باشد
دلش میخواهد صدایش کنی
قدرش را بدانی
گاهی وقت ها دستت را برایش تکان بدهی و بگویی "مرسی"
... 
... من که ادعای خدایی هم نکردم
من فقط یک انسانم، مثلِ تو ...

بی معرفتی های خودت را پایِ پرتوقعی من نگذار
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 20:13 توسط عاليه عطايي |

مینی مال(8)


آموخته ام که ...
با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه
رختخواب خرید ولی خواب نه
ساعت خرید ولی زمان نه
می توان مقام خرید ولی احترام نه
... می توان کتاب خرید ولی دانش نه
دارو خرید ولی سلامتی نه
خانه خرید ولی زندگی نه
و بالاخره ...
می توان قلب خرید ولی عشق را نه ...


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 20:9 توسط عاليه عطايي |

مینی مال (7)

این روزهـا كسـی، به خـودش زحمـت نمیدهـد یك نفـر را كشـف كنـد !
زیبـایی هـایش را ...بیـرون بكشـد ...
تلخـی هـایش را صبـر كنـد ...
...آدمهـای ِ امـروز، دوستـی هـای ِ كنسـروی می خواهنـد !
یك كنسـرو كه درش را بـاز كننـد ...
... بعـد ...
یكنفـر، شیرین و مهـربـان، از تویش بپـرد بیـرون !
و هی لبخنـد بزنـد و بگویـد :
" حـق بـا تـوسـتـــــ

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 23:50 توسط عاليه عطايي |

مینی مال (6)


ترک کردن آدمها هم آدابی دارد. سعی کنیم درست ترکشان کنیم تا ترک بر ندارند!

+ نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 14:18 توسط عاليه عطايي |

خارش

 

از دیروز که خبرش رسید مدام می خارد. از این پمادهای هیدرو کورتیزون هم زده ام. فایده ای ندارد. نگرانم نکند این پماد کورتون داشته باشد، اسمش که شبیه کورتون هست. نه اینکه من بدانم کورتون چرا بد است؟ و یا اگر بد است پس چرا دارو شده ولی خب “ همه” میگویند: وای بنده خدا مجبور شده کورتون بزند..وای طفلک حالش اینقدر بد بود که کارش به کورتون رسید. پس کورتون چیزی ست مربوط به آخر عمر که به زور نگهت میدارد و هر چی که هست خوب هم نمیشوی شاید یک جور مسکن است...نمی دانم. ذهنم مشغول این هیدرو کورتون یا همان هیدرو کورتیزون است. مادرش مدام زنگ میزند که حواست باشد فلان لباس را نبیند یا جای گلدان را عوض نکن حساس می شود. چشم میگویم. واقعیت این است که من همیشه چشم گفته ام.اصلا جراتش را نداشته ام که مخالفت کنم... نه چرا بیخود خود زنی میکنم من دلیلی برای مخالفت نداشته ام وگرنه من هم مثل “ همه”... حرف “ همه” که میشود یاد روزی می افتم که بخاطر “ همه” با هم دعوامان شد. “ همه” ای که ما را مناسب هم نمیدانست، “ همه” تمام روز و شبشان را گذاشته بودند و به این فکر میکردند که چرا قد من از قد او کوتاهتر است و موهای  سبیل من از سر او پر پشت تر. دلایل “ همه” اینها بود ولی او باور داشت. مثل من که الان باور دارم این هیدرو کورتیزون یک ربطی به کورتن دارد و فکرش مرا میکشد، فکرش او را می کشت.کشت! روزهای اول رفتیم پارک و قدم زدیم و در مورد “ همه” با هم حرف زدیم بعد از اینکه بستنی مان تمام میشد نتیجه میگرفتیم " گور پدر “ همه”، ما عاشق همیم" روزهای بعد دیگر کار با پارک راه نمی افتاد مجبور میشدیم برویم کوه. ایستگاه دوم کافی بود که حالمان جا بیاید و “ همه” چیز را حواله همان گور “ همه” بکنیم ولی کم کم دیگر هیچ چیزی چاره نبود و ما مجبور بودیم تمام وقت در اتاق اجاره ای مان بمانیم و در مورد نظر “ همه” با هم درگیر شویم. “ همه” هم بی خیال نمیشدند خبرهاشان را به او میرساندند هر چند که آنقدر حواله فلان جایشان کرده بودم که دیگر کاری به کار من نداشتد. تا اینکه “ همه” گفتند او از من سر است. هم قدش هم خودش!!! این شد که روزگارمان سیاه شد گفت میرود سراغ هم قد خودش. حق داشت..نه نداشت من با همین قد هم خیلی کارها از من بر می آمد. دعوا شدت گرفت حالا گاهی پیش بینی های “ همه” درست از کار در می آمد من کتکش میزدم  ....” همه” از قبل اینها را به او گفته بودند و من اجرای امورات “ همه” را به عهدده داشتم به آخر خط رسیده بودم مثل الان که کورتون زده ام . چه فرقی میکند که آخرش باشد و بعد از این “ همه” بگویند طفلک مجبور شد!!! کم کم “ همه” به او گفتند تو که سری چرا باید کتک خور باشی....” همه” اینبار خیلی نامردی کردند من فقط یکبار سیلی زده بودم ولی در جواب هر روز زیر مشتها و لگد های پاهای درازش له میشدم! و از آنروز بود که تهدیدش شروع شد...جمله ای که شاید “ همه” گفته بودند یا شاید هم خوش..نمیدانم ولی وقتی میگفت : نکنه تنت میخاره.........؟؟؟؟ باید میفهمیدم که یعنی الان چه میشود؟؟ تنم میخارید..الان هم میخارد....از همان روزها این پماد لعنتی هیدرو کورتیزون را پیدا کردم. بعد از مدتی بهتر شدم چون “ همه” گفته بودند برود و دست من را در حنا بگذارد...با اینکه دستانم نارنجی و خوشرنگ شد ولی تنم نمی خارید، یک دکتر گیاهی هم گفت حنا برای خارش خوب است!

از دیشب که مادرش زنگ زد “ همه” تنم را حنا گذاشتم نشد....بعد 6 ماه دارد می آید. “ همه” گفته اند من آدم شده ام..روزی سه بار میروم مهمانی و کافی شاپ و گردش و مرکز خرید و.... شاید اینطوری هم قد هم بشویم. دارد بر میگردد! مجبور شده ام بروم سراغ این پماد لعنتی...همان هیدرو کورتون نه اینکه من بدانم کورتون چه بدی دارد!! ولی “ همه” میگویند " طفلک! کورتون میزند" 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 14:46 توسط عاليه عطايي |

مینی مال (5)


آهنگ زنگ من روی موبایلت با بقیه فرق داشت ولی آهنگ زنگت رو موبایل من مثل بقیه بود......

تو بخاطر اینکه بفهمی منم ...و....من بخاطر اینکه فکر کنم تویی

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 22:23 توسط عاليه عطايي |

مینی مال (4)


قبل از اینکه درباره من قضاوت کنی اول مثل من زندگی کن بعد....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 23:21 توسط عاليه عطايي |